تبليغاتX
●◦‡±‡◦●صــــــداقـــت●◦‡±‡◦●
صداقت نخستین بخش كتاب عشق است.

دو مرد، در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند.

 یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست.

هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت، آنرا در ظرف یخی ای که در کنار دستش بود 

می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ

آنرا به دریاچه پرتاب می کرد.

ماهیگیر با تجربه، از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی ها را از دست می دهد

بسیار متعجب بود. لذا پس از مدتی از او پرسید:

- چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا چه پرت می کنی؟

- مرد جواب داد: آخر تابه ی من کوچک است!

گاهی ما نیز همانند این مرد، شانس های بزرگ، شغل های بزرگ،

رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم.

چون ایمانمان ضعیف است.

ما، به مردی که تنها نیازش، تهیه یک تابه ی بزرگتر بود می خندیم،

اما نمی دانیم که تنها نیاز ما نیز، آنست که ایمانمان را افزایش دهیم.

خداوند هیچگاه چیزی را که شایسته آن نباشی به تو نمی دهد.

این بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل، از آنچه خداوندبر سر راهت قرار می دهد

استفاده کنی. هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست.

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتندو خدا هر بار به فرشتگان این گونه

می گفت ” . می اید ، من تنها  گوشی هستم

كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد

و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود

” با من بگو از انچه سنگینی سینه توست .”

گنجشك گفت ” لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام .

تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟

چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست.

سكوتی در عرش طنین انداز شد .

فرشتگان همه سر به زیر انداختند .

خدا گفت ” ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را

واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا بود.

خدا گفت ” و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو

                                        ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

   اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت 

                                 های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.

+ تاريخ بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 3 نويسنده ◦●خدیجه●◦ |

منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com